|
خدای من دقایقی
بود در زندگیم كه هوس می كردم سر سنگینم را كه پر از دغدغه های دیروز بود و هراس
فردا بر شونه های صبورت بذارم
ارام برات بگم و گریه کنم در ان لحظه
ها شونه
های تو كجا بود؟ گفتم : پس چرا راضی شدی من برای انهمه دلتنگی اینگونه زاربزنم؟ گفت : عزیز تر از هر چه هست اشك تنها قطره ایه كه قبل از انكه فرود بیاد عروج
می كند اشكهایت به من رسید و من یكی
یكی بر زنگار های روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی اسمان چرا كه
تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود گفتم: اخراون چه سنگ بزرگی بود كه بر سر راهم قرار دادی؟ گفت: بارها صدایت كردم ارام گفتم از این راه نرو كه به جایی نمی رسی تو هرگز
گوش نكردی و ان سنگ بزرگ فریاد بلند من بود كه از این راه نرو كه به ناكجااباد هم نخواهی رسید گفتم:پس چرا این همه درد در دلم انباشتی؟ گفت: روزیت دادم تا صدایم كنی چیزی نگفتی پناهت دادم تا صدایم كنی چیزی نگفتی بارها گل برای فرستادم كلامی نگفتی می خواستم برایم سخن بگویی اخر تو بنده من بودی و چاره ای نبود جز نزول درد زیرا تو اینگونه شد كه
صدایم كردی گفتم: پس چرا همان بار اول كه صدایت كردم درد را از دلم نراندی؟
+
نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط حمید باباپور
|
|
منوی اصلی
پیوندها
آرشیو
آخرین نوشته ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
