|
سلام
پیش از آن كه واپسین نفس را برآرم پیش از آن كه پرده فرو افتد پیش از پژمردن آخرین گل برآنم كه زندگی كنم برآنم كه عشق بورزم برآنم كه باشم... تا دریابم تا شگفتی كنم كه ام؟ كه می توانم باشم كه می خواهم باشم... سلام به همه دوستان گلی که همراه موفقیت بودند و شدند و هستند مدتی بود نبودم کمرنگ بودم اپدیت هام دیر به دیر بود ولی اگه خدا بخواد و یه توانی بهم بده میخوام یه سر و سامونی به موفقیت بدم پذیرای همه دوستانی هم که میخوان نقشی در موفقیت دیگران داشته باشند هستم راستی میخوام یه بخش جدید به نوشته هام اضافه کنم ولی نیاز به کمک همه دوستان دارم هر کی میخواد با من باشه یا علی قدماش سر چشم در خدمتش هستیم میخوام کمک کنیم به هم تاهمگی دست در دست هم پله های نردبان موفقیت را بالا بریم پذیرای کلیه مطالب زیبا و همچنین خاطرات و رموز موفقیتتان در هر کاری که هستید هستم واین هم هدیه ای به شما آنچه كه هستی، هدیه خداوند به توست و آنچه كه خواهی شد، هدیه تو به خداوند است.... پس بی نظیر باش....... و موفقیت هدیه ای است که ما به دوستانی که طالب موفقیت هستند با کمک هم میدهیم پس همه باهم پیش به سوی موفقیت با امید به خدا انشاالله خورشید موفقیت را در اسمان زندگی همه دوستانم و همراهان گل موفقیت ببینم دلتان خوش لبتان پر خنده و دنیا به کامتان برای همه شما ارزوی موفقیت میکنم شرمنده محبت های بی دریغ شما حمید پ ن: بزرگی میگفت من فقط از کسانی چیزی یاد گرفتم که به من انتقاد کردند پذیرای کلیه نقد های سازنده و کلیه دوستان هستیم ممنون میشم و مدیون محبتتون اگر اشتباهاتم رو بهم گوشزد کنید و راهی برای بهتر شدن و بهتر بودن جلوی من بگذارید
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط حمید باباپور
|
پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات
خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه نا قابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد تصمیم گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند.. با این حال وقتی دختر جوانی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست . دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت:چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت:هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت:از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد.......... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکترهاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید برق عجیبی در چشمانش نمایان شد او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت. و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات زندگی وی به کار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید . روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد. همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است . امضا دکتر هاروارد کلی زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد .پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگوید خدایا شکر.... .خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد .
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 1 قبل از ظهر توسط حمید باباپور
|
يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست
و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند
و به جزيره كوچكي شنا كنند
دو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد كنند
اما هردو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن ندارند.
به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها نزد خدا محبوبترند
و دعاي كدام يك مستجاب مي شود
آنها تصميم گرفتند تا آن سرزمين را به دوقسمت تقسيم كنند
و هر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر زندگي كنند
نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود.
صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را كه بر روي درختي روييده بود
در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد
و مرد مي تونست اونو بخوره.
اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود
.
هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفت كه از خدا طلب يك همسر كند. روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بيشتري نمود.
در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشه
همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد.
اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت
سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود
تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند.
صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در سمت او در كناره جزيره
لنگر انداخته بود را يافت. مرد با همسرش سوار كشتي شد
و تصميم گرفت مرد دوم را در جزيره ترك كند
او فكر كرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست.
از آنجاييكه هيچ كدام از درخواستهاي او از پروردگار پاسخ داده نشده بود
هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود
مرد اول صدايي غرش وار از آسمانها شنيد :
" چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟
" مرد اول پاسخ داد "نعمتهاي تنها براي خودم هست
چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم
دعا هاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست
" آن صدا مرد را سر زنش كرد :"تو اشتباه مي كني
او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم
وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي
" مرد از آن صدا پرسيد " به من بگو كه او چه دعايي كرد
كه من بايد بدهكارش باشم؟
" "
او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود" ما هممون مي دونيم كه نعمتهاي ما تنها ميوه هايي نيست
كه برايش دعا مي كنيم
بلكه
اونها دعاهايي هست که ديگران براي مامیکنند
+
نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387ساعت 4 قبل از ظهر توسط حمید باباپور
|
|
منوی اصلی
پیوندها
آرشیو
آخرین نوشته ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
