|
نجار سالخورده اي به كار فرماي خود گفت
كه ميخواهد باز نشسته شود
تا خانه اي براي خود بسازد
ولي كارفرما از اين كه كارگر خود را از دست ميداد ناراحت بود
ولي نجار خسته بود و به استراحت نياز داشت.
كارفرما از نجار خواست تا قبل از رفتن
خانه ديگري براي او بسازد و بعد باز نشسته شود.
نجار نيز قبول كرد
ولي چون ديگر دل به كار نمي بست
از چوبهاي نا مرغوب استفاده كرد
و كارش را نيز سر سري انجام ميداد .
پس از اتمام خانه ،كارفرما براي ديدن خانه آمد
و كليد خانه را به نجار داد
و گفت :اين هديه من به شماست
بابت زحماتي كه در اين سالها برايم كشيدي!!! و حال شما چگونه کار میکنید با چه نگرشی؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط حمید باباپور
|
روزی ، روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت . او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود . با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار میکرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترینها هدیه میکرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست میداشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی میکرد. اما همیشه میترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه میشد، فقط به او اعتماد میکرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک میکرد. همسر اول پادشاه، شریکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صمیم قلب دوست میداشت، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع میشد . روزی پادشاه احساس بیماری کرد
و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود میگفت "من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام." بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد
و به او گفت" من از همه بیشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهای فاخر کرده ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آیا با من همراه میشوی؟ او جواب داد "به هیچ وجه!" و در حالی که چیز دیگری میگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگین، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا تو با من همراه میشوی؟ او جواب داد "نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد. بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت "من همیشه برای کمک نزد تو می آمدم و تو همیشه کنارم بودی. اکنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه من میآیی؟ او گفت "متأ سفم ، در این مورد نمیتوانم کمکی به تو بکنم، حداکثر کاری که بتوانم انجام دهم این است که تا سر مزار همراهت بیایم". جواب او همچون گلولهای از آتش پادشاه را ویران کرد. ناگهان صدایی او را خواند، "من با تو خواهم آمد،همراهت هستم، فرقی نمیکند به کجا روی، با تو میآیم." پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت: ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه میکردم . در حقیقت، همه ما در زندگی كاری خویش 4 همسر داریم.
همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اینکه تا چه حد برایش زمان و امکانات صرف کردهایم و به او پرداختهایم، هنگام ترك سازمان و یا محل خدمت، ما را تنها میگذارد. همسر سوم ما، موقعیت ما است که بعد از ما به دیگران انتقال می یابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقی نمیکند چقدر با هم بوده ایم، بیشترین کاری که میتوانند انجام دهند این است که ما را تا محل بعدی همراهی کنند. همسر اول ما عملكرد ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشی از آن غفلت مینماییم. در صورتیکه تنها کسی است که همه جا همراهمان است . همین حالا احیائش کنید، بهبود سازید و از ان مراقبت كنید
+
نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 7 قبل از ظهر توسط حمید باباپور
|
سلام به همه دوستان گلی که همراه من بودند در سالی که گذشت و همراه من خواهند شد و خواهند ماند در سال جدید این متن شاید برای دوستانی که از گذشته با من همراه بودند تکراری باشد ولی چون زیباترین ارزوهایی است که من میتونم برای شما در سال جدید داشته باشم دوباره این پست رو گذاشتم در سال جدید امیدوارم زندگی بهتری داشته باشیم سرشار از تجربه های سودمند و دوستیهای ماندگار و پایدار و عشق هایی فراموش ناشدنی و همراهانی باشید برای من تا همه باهم یک قدم به موفقیت نزدیک شویم از همه کسانی که با من همراهی کردند کمال تشکر رو دارم یه تشکر مخصوص هم دارم از 2 دوستی که منو حسابی شرمنده محبتاشون کردند و با دیدن انقاداتشون و نظراتشون و با دعاهای خیری که برام داشتند به کارم دلگرم میشدم عزیزانم و دوستان گلم محیا و لی لی که نهایت لطفو بهم داشتن از همه و همه ممنونم ارزومند ارزوهای زیباتون هستم مدیون مهربونیتون داداش کوچیکتون حمید ************ ********* ********* ****
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
****
****
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 7 قبل از ظهر توسط حمید باباپور
|
جوان ثروتمندي نزد يك انسانی وارسته رفت و از او اندرزي براي یک زندگي سعادتمند خواست. مرد او را به كنار پنجره برد و پرسيد:
آينه و پنجره هر دو از يك ماده ي اوليه ساخته شده اند، شيشه. اما در آينه لايه ي نازكي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته و در آن چيزي جز شخص خودت را نميبيني. اين دو شيئ شيشه اي را با هم مقايسه كن. وقتي شيشه فقير باشد، ديگران را مي بيند و به آنها احساس محبت ميكند. اما وقتي از نقره (يعني ثروت) پوشيده ميشود، تنها خودش را مي بيند. تنها وقتي ارزش داري كه شجاع باشي و آن پوشش نقرهاي را از جلو چشمهايت برداري تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري."
+
نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 5 قبل از ظهر توسط حمید باباپور
|
قانون پیش فرض ها
پیش فرض های نادرست ریشه ی شکست ها هستند . شهامت محک زدن پیش فرض های خود را داشته باشید . پذیرش اینکه احتمال دارد پیش فرضتان اشتباه باشد ، راه را برای یافتن پیش فرض های جدید و دگرگونی های لازم باز می کند ، چیزهایی که در غیر این صورت بدست نخواهید آورد
+
نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط حمید باباپور
|
قانون دانش ********************** .
+
نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط حمید باباپور
|
یک شب در فرودگاه ، زنی منتظر پرواز بود و هنوز چندین ساعت به پروازش مانده بود .
زن برای اینکه یک جوری این وقت را پر کند به کتابفروشی فرودگاه رفت و کتابی گرفت ، سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست . زن غرف مطالعه بود ، که ناگاه متوجه مردی شد که در کنار او نشسته بود و بدون هیچ شرم و حیایی ، یکی دو تا از کلوچه های او را برداشت و شروع به خوردن کرد . زن برای اینکه مشکل و ناراحتی ای پیش نیاید چیزی نگفت و اصلا به روی خود نیاورد و همچنان که به مطالعه ادامه میداد ، هر از چند گاهی ... کلوچه ای را هم برمیداشت و میخورد . زن به ساعتش نگاهی انداخت و متوجه شد که : " دزد " بی چشم و رو پاکت کلوچه اش را تقریبا خالی کرده است ... هرچه میگذشت زن خشمگین تر میشد . با خود اندیشید که اگر من آدم بخشنده و خوبی نبودم ، بی هیچ شک و تردیدی تا بحال چشمش را کبود کرده بودم . با هر کلوچه ای که زن از توی پاکت برمیداشت ، مرد نیز برمیداشت . وقتی که فقط یک کلوچه در داخل پاکت مانده بود ، زن ماند که چه کند ... که ناگهان متوجه شد آن مرد در حالیکه لبخندی بر چهره اش نقش بسته ، آخرین کلوچه را از پاکت برداشت ، آنرا نصف کرد و در حالیکه نصف کلوچه را بطرف زن دراز میکرد ، نصف دیگر را توی دهانش گذاشت و خورد . زن با عصبانیت نصف کلوچه را از دست مرد قاپید و پیش خود گفت : " اوه ، عجب آدم نفهمی !!! ... مردک خجالت نمیکشه ، دزدی که میکنه ... هیچ ... حتی یک تشکر خشک و خالی هم نکرد. " این زن در طول عمرش به خاطر نداشت که این چنین آزرده خاطر شده باشد ، به همین دلیل ، وقتی پرواز او را اعلام کردند ، از ته دل نفس راحتی کشید و وسایلش را جمع کرد و بدون آنکه حتی نیم نگاهی به دزد نمک نشناس بیفکند ، راه خود را گرفت و رفت . زن سوار هواپیما شد و در صندلی اش آرام گرفت . سپس دنبال کتابش گشت ، تا چند صفحه باقیمانده را نیز به اتمام برساند . دستش را که توی کیفش برد ، متوجه شد که چیز دیگری در کیفش ، غیر از کتاب هم هست . آنرا بیرون آورد . آنچه که او در جلوی چشمانش دید ، پاکت کلوچه سربسته ای بود که یکی دو ساعت پیش خریده بود .
نتیجه اخلاقی: شما بگین چه نتیجه ای گرفتین
+
نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 2 قبل از ظهر توسط حمید باباپور
|
|
منوی اصلی
پیوندها
آرشیو
آخرین نوشته ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |
