|
قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که از مغازه دورش کند اما ناگهان کاغذی را در دهان سگ دید .کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه راگرفت و رفت. قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد . قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند . اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت . صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد . پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد . اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش. سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید . گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به در کوبید . اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است . این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم. مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!
نتیجه اخلاقی : اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود. و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است . سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانیم
+
نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت 1 قبل از ظهر توسط حمید باباپور
|
1. Take a 10-30 minute walk every day and while you walk, smile. It is the ultimate anti-depressant. 1- روزانه 10 تا 30 دقیقه به قدم زدن بپردازید، و در این حین لبخند بزنید. این برترین داروی ضد افسردگی ست. ********** 2. Sit in silence for at least 10 minutes each day. 2- حداقل 10 دقیقه در روز با خود خلوت کنید 3. Buy a TiVo (DVR), tape your late night shows and get more sleep. 3- با استفاده از ویدئو برنامه های تلویزیونی آخر شب و مورد علاقه تان را ضبط کنید، و خواب بیشتری کنید. ********** 4. When you wake up in the morning complete the following statement, "My purpose is to__________ _ today." 4- صبحها که از خواب بیدار می شوید این جمله را کامل و تکرار کنید: « امروز قصد دارم....» ********** 5. Live with the 3 E's -- Energy, Enthusiasm, Empathy, and the 3 F's-- Faith, Family, Friends. 5- با سه E زندگی کنید؛ Energy (انرژی)، Enthusiasm (شوق)، Empathy (فهم و همدلی با دیگران)، و همینطور با سه F یعنی Faith (ایمان)، Family (خانواده) و Friends (دوستان). ********** 6. Watch more G movies play more games with friends and read more books than you did in 2006. 6- امسال بیشتز از سال پیش به تماشای فیلمهای عمومی (مناسب برای تمام سنین)، بازی با دوستان و خواندن کتاب بپردازید. ********** 7. Make time to practice meditation and prayer. They provide us with daily fuel for our busy lives. 7- زمانی را به مراقبه و نیایش اختصاص دهید. اینها سوخت روزانه برای انجام زندگی پر مشغله مان را فراهم می کنند. ********** 8. Spend more time with people over the age of 70 and under the age of six. 8- با افراد بالای 70 و زیر 6 سال اوقات بیشتری صرف کنید. 9. Dream more while you are awake. 9- وقت بیداری بیشتر رویا ببینید.
10. Eat more foods that grow on trees and plants and eat less foods that are manufactured in plants. 10- از غذاهایی که از گیاهان و درختان بار می آیند بیشتر مصرف کنید، و ازآنها که در کارخانه ها تولید می شوند کمتر.
11. Drink some green tea and plenty of water. Eat blueberries, seafood, broccoli, almonds & walnuts. 11- مقداری چای سبز و مقادیر بسیار فراوان تری آب بنوشید. ایدا اریزا (نوعی زغال اخته آبی رنگ)، غذاهای دریائی، گل کلم، بادام و گردو و خشکبار مصرف کنید.
12. Try to make at least three people smile each day.. 12- تلاش کنید هر روز حداقل سه نفر را به لبخند وادارید.
13. Clear your clutter from your house, your car, your desk, and let new energy into your life. 13- از خانه گرفته تا داخل ماشین و روی میز کار همه را مرتب و تمیز کنید، بگذارید انرژی تازه ای وارد زندگیتان شود.
14. Don't waste your precious energy on gossip, energy vampires, issues of the past, negative thoughts or things you cannot control. Instead, invest your energy in the positive present moment. 14- انرژی پرارزشتان را بر سر شایعه سازی، هیولاهای انرژی خوار، مسائل مربوط به گذشته، افکار منفی و یا آنچه بدان کنترل ندارید هدر ندهید. در عوض انرژیتان را صرف همین لحظه مثبت اکنون کنید. ********** 15. Realize that life is a school and you are here to learn, pass all your tests. Problems are simply part of the curriculum that appear and fade away like algebra class but the lessons you learn will last a lifetime. 15- این را فهم کنید که زندگی یک مدرسه است و شما اینجائید تا بیاموزید، تا همه امتحانهایتان را بگذرانید. مشکلات تنها بخشی از این دوره آموزشی اند که درست مثل کلاس درس جبر می آیند و می روند، منتها درسهائی که از این کلاس فراگرفته می شود عمری با شما باقی خواهد ماند.
16. Eat breakfast like a king, lunch like a prince and dinner like a college kid with a maxed out charge card. 16- صبحانه تان را چون یک شاه، ناهارتان را چون یک شاهزاده و شام تان را چون بچه دانشگاهی ای بخورید که کارت اعتباریش ته کشیده باشد. ********** 17. Smile and laugh more. It will keep the energy vampires away. 17- بیشتر لبخند بزنید و بیشتر بخندید. این هیولاهای انرژی خوار را ازتان دور نگه خواهد داشت. **********
18. Life isn't fair, but it's still good.. 18- زندگی چندان عادلانه به نظر نمی رسد، با این حال زیباست. ********** 19. Life is too short to waste time hating anyone. 19- زندگی کوتاه تر از آنیست که وقتمان را صرف تنفر از دیگران کنیم.
20. Don't take yourself so seriously. No one else does. 20- خودتان را خیلی جدی نگیرید، دیگران هم اینکار را در مورد شما نمی کنند.
21. You don't have to win every argument. Agree to disagree. 21- مجبور نیستید همه بحث ها و منازعات را به نفع خود تمام کنید. با مخالفتها موافقت کنید.
22. Make peace with your past, so it won't mess up the present. 22- با گذشته تان از در سازش در آئید، آنوقت دیگر اکنونتان را خراب نخواهید کرد.
********** 23. Don't compare your life to others'. You have no idea what their journey is all about. 23- زندگی تان را با زندگی دیگران مقایسه نکنید. شما از موضوع و هدف این سفر آنها هیچ نمی دانید.
24. Burn the candles, use the nice sheets. Don't save it for a special occasion. Today is special. 24- از شمع هایتان استفاده کنید، خوشگل ترین ملافه تان را کنار نگذارید، برای روز مبادا و یا روزی خاص نگه شان ندارید، امروز همان روز بخصوص است. 25. No one is in charge of your happiness except you.. 25- جز شما کس دیگری مسئول خوشبختی تان نیست.
26. Frame every so-called disaster with these words: "In five years, will this matter?" 26- همه باصطلاح بدبختیها را با این جمله قالب دهید: «آیا تا پنج سال آینده، هیچ اهمیتی خواهند داشت؟»
27. Forgive everyone for everything. 27- همه را به خاطر هر چیز و همه چیز ببخشید.
28. What other people think of you is none of your business. 28- افکار مردم در مورد شما، هیچ ربطی به شما ندارند.
29. Time heals almost everything. Give time, time. 29- زمان ، حلال همه مشکلات است. به همه چیز زمان دهید، زمان.
30. However good or bad a situation is, it will change. 30- یک موقعیت هر چقدر خوب یا بد، بالاخره تغییر می کند.
31. Your job won't take care of you when you are sick. Your family and friends will. Stay in touch kindly. 31- زمان بیماری، این شغل نیست که به دردتان می رسد،خانواده ودوستانتان هستند. با آنها با مهربانی در تماس باشید. 32. Get rid of anything that isn't useful, beautiful or joyful. 32- از شر هر آنچه سودمند، زیبا و شادی بخش نیست، خلاص شوید. ********** 33. Envy is a waste of time. You already have all you need. 33- حسادت هدر دادن وقت است. شما الان به همه آنچه نیاز دارید رسیده اید. 34. The best is yet to come. Wait a little … 34- بهترینها هنوز در راه اند. كمی صبر كنید... ********** 35. No matter how you feel, get up, dress up and show up. 35- هر حسی که می خواهید داشته باشید، بلند شوید، شیک کنید و بزنید بیرون. ********** 36. Do the right thing! 36- کار درست را انجام دهید! ********** 37. Call your family often. 37- اغلب با خانواده در تماس باشید. ********** 38. Each night before you go to bed complete the following statements: "I am thankful for __________." "Today I accomplished _________." 38- شبها قبل از خواب این جمله را کامل و تکرار کنید: «به خاطر... ممنونم.» «امروز به ... دست یافتم.» ********** 39. Remember that you are too blessed to be stressed. 39- یادتان باشد، برکتهای زندگی آنقدر هست که استرس و نگرانی را بدان راهی نباشد. **********
40. Enjoy the ride. Remember that this is Disney World and you certainly want a fast pass. Make the most of it and enjoy the ride. 40- از سفر لذت ببر. یادت باشد که این دیزنی ورلد Disney World نیست و تو هم در پی یک گشت و گذار کوتاه نیستی. بهترین استفاده را از آن کنید و از سفرتان لذت ببرید.
+
نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط حمید باباپور
|
سلام دوستان گلم
امروزم اومدم با یه درس جدید چارلی چاپلین رو همه میشناسین به عنوان یه کمدین بزرگ که با همه بزرگی و ثروتش خودشو فراموش نکرد به مردم عشق می ورزید و مردم هم اونو دوست داشتند حرفای زیادی در مورد پول و ثروت از خیلی ها شنیدم ولی یه چیزی از چارلی شنیدم که خوشم اومد گفتم برا شما هم بزارم تا بخونید و فکر کنید بهش و بعد احساستونو در موردش بهم بگین زیاد حرف نمیزنم حالا حرفای چارلی رو بخونید چارلی میگه با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه، رختخواب خرید ولی خواب نه، ساعت خرید ولی زمان نه، می توان مقام خرید ولی احترام نه، می توان کتاب خرید ولی دانش نه، دارو خرید ولی سلامتی نه، خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ، می توان قلب خرید، ولی عشق را نه هنوزم معتقدین پول همه چیزه؟ با داشتن پول میتونین همه چیزو به دست بیارین؟ منتظرنظراتتونم متحییرم کنین ![]()
+
نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط حمید باباپور
|
سلام دوستان گلم گفته بودم که میام یه جورمتفاوت الان اومدم و از این به بعد قراره گاهی اینجوری بیام
مدتها بود میخواستم بدونم چقدر واسه اطرافیانم ارزش دارم شاید واسه شما هم پیش اومده باشه دوست داشته باشین
بدونین چقد واسه دیگران ارزش دارین یه روز که شرکت مشغول کارام بودم یه اس ام اس رسید دستم از یکی از دوستان صمیمی قدیم که هم خدمتی
بودیم به این مضمون تست معرفت شناسی اگه دوستم داری
یه اسم اس ام اس عاشقانه بفرست اگه عاشقمی بهم
زنگ بزن اگه برات مهمم یه
تک زنگ بزن اگه دوست داری
همدیگه رو ببینیم یه اس ام اس خالی بفرست اگه از من خوشت
نمیاد کاری نکن خیلی واسم جالب
بود اول از همه یه اس
ام اس خالی واسش فرستادم بعدش یه تک زنگ
زدم براش بعدش خواستم باموبایلش
تماس بگیرم خطها راه نمیداد یه اس ام اس عشقولانه هم واسش فرستادم واسم خیلی جالب
بود تصمیم گرفتم خودمم امتحان کنم واسه سه نفر از دوستام این اس ام اس رو فرستادم و جوابایی که
گرفتم حسابی منو به فکر انداخت هم خوشحال شدم و هم ناراحت یکی از اونا همون
دوستی بود که این اس ام اس رو برام فرستاد نفر بعدی کسی بود
که من عاشقانه با تمام وجود دوستش دارم نفر سوم هم یکی
از دوستام بود خیلی به هم نزدیک بودیم ولی فکرنمیکردم
اینقد ر براش مهم باشم به محض رسیدن اس ام اس ام به دستش فورا با من
تماس گرفت خیلی خوشحال شدم
وقتی صداشو شنیدم انگار دنیا رو به من دادن بعد نوبت دوست
اولم بود که یک اس ام اس
خالی در جواب اس ام اس ام فرستاد و جواب غافلگیر
کننده رو از عشقم گرفتم بعد از ساعت ها
یه اس ام اس به دستم رسید به این مضمون که
گزینه دیگه ای وجود نداره اس ام اسی که
انتظارشو نداشتم در جواب گفتم نه و این سوال چند بار دیگه تکرار
شد و من جوابم رو
گرفته بودم فهمیدم دوست اولم
فقط دلش برام تنگ شده میخواد منو ببینه دوست دومم واقعا
منو دوست داره چون بدون معطلی برام زنگ زده و عشق
زندگیم اون نه منو دوست داشت نه عاشقم بود
نه براش مهم بودم و نه میخواست منو
ببینه عجیب بود برام خیلی درد اور بود برام این قضیه ولی درس خوبی
گرفتم فهمیدم اکثر
اوقات برای کسایی که واقعا ارزشش رو دارن کم مایه میزاریم و فهمیدم ارزشی رو
که برای دیگران دارم و ارزشی که دیگران برام دارند فهمیدم چقدر و
برای چه کسی ارزش قائل بشم فهمیدم درحق
دوستی که واقعا ارزشمند بود برای من و ارزشمند بودم براش کوتاهی کردم تصمیم گرفتم جبران کنم ارزش ارزشی رو که دیگران براش میذارن داره دوستان گل من گاهی اوقات بد نیست توقفی کنیم ببینیم
در اطرافمون چه خبره مطمئنا زندگیتون
سمت و سوی جدید تر و بهتری میگیره بد نیست شما هم
این تست رو انجام بدین مطمئنا نتایجش شما رو مثل من شگفت زده میکنه شما چه درسی
گرفتین از این ماجرا؟ مشتاقم بدونم
+
نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 11 بعد از ظهر توسط حمید باباپور
|
سلام
پیش از آن كه واپسین نفس را برآرم پیش از آن كه پرده فرو افتد پیش از پژمردن آخرین گل برآنم كه زندگی كنم برآنم كه عشق بورزم برآنم كه باشم... تا دریابم تا شگفتی كنم كه ام؟ كه می توانم باشم كه می خواهم باشم... سلام به همه دوستان گلی که همراه موفقیت بودند و شدند و هستند مدتی بود نبودم کمرنگ بودم اپدیت هام دیر به دیر بود ولی اگه خدا بخواد و یه توانی بهم بده میخوام یه سر و سامونی به موفقیت بدم پذیرای همه دوستانی هم که میخوان نقشی در موفقیت دیگران داشته باشند هستم راستی میخوام یه بخش جدید به نوشته هام اضافه کنم ولی نیاز به کمک همه دوستان دارم هر کی میخواد با من باشه یا علی قدماش سر چشم در خدمتش هستیم میخوام کمک کنیم به هم تاهمگی دست در دست هم پله های نردبان موفقیت را بالا بریم پذیرای کلیه مطالب زیبا و همچنین خاطرات و رموز موفقیتتان در هر کاری که هستید هستم واین هم هدیه ای به شما آنچه كه هستی، هدیه خداوند به توست و آنچه كه خواهی شد، هدیه تو به خداوند است.... پس بی نظیر باش....... و موفقیت هدیه ای است که ما به دوستانی که طالب موفقیت هستند با کمک هم میدهیم پس همه باهم پیش به سوی موفقیت با امید به خدا انشاالله خورشید موفقیت را در اسمان زندگی همه دوستانم و همراهان گل موفقیت ببینم دلتان خوش لبتان پر خنده و دنیا به کامتان برای همه شما ارزوی موفقیت میکنم شرمنده محبت های بی دریغ شما حمید پ ن: بزرگی میگفت من فقط از کسانی چیزی یاد گرفتم که به من انتقاد کردند پذیرای کلیه نقد های سازنده و کلیه دوستان هستیم ممنون میشم و مدیون محبتتون اگر اشتباهاتم رو بهم گوشزد کنید و راهی برای بهتر شدن و بهتر بودن جلوی من بگذارید
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط حمید باباپور
|
پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات
خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه نا قابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد تصمیم گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند.. با این حال وقتی دختر جوانی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست . دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت:چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت:هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت:از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد.......... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکترهاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید برق عجیبی در چشمانش نمایان شد او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت. و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات زندگی وی به کار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید . روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد. همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است . امضا دکتر هاروارد کلی زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد .پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد. اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگوید خدایا شکر.... .خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد .
+
نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 1 قبل از ظهر توسط حمید باباپور
|
يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست
و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند
و به جزيره كوچكي شنا كنند
دو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد كنند
اما هردو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن ندارند.
به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها نزد خدا محبوبترند
و دعاي كدام يك مستجاب مي شود
آنها تصميم گرفتند تا آن سرزمين را به دوقسمت تقسيم كنند
و هر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر زندگي كنند
نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود.
صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را كه بر روي درختي روييده بود
در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد
و مرد مي تونست اونو بخوره.
اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود
.
هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفت كه از خدا طلب يك همسر كند. روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بيشتري نمود.
در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشه
همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد.
اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت
سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود
تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند.
صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در سمت او در كناره جزيره
لنگر انداخته بود را يافت. مرد با همسرش سوار كشتي شد
و تصميم گرفت مرد دوم را در جزيره ترك كند
او فكر كرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست.
از آنجاييكه هيچ كدام از درخواستهاي او از پروردگار پاسخ داده نشده بود
هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود
مرد اول صدايي غرش وار از آسمانها شنيد :
" چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟
" مرد اول پاسخ داد "نعمتهاي تنها براي خودم هست
چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم
دعا هاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست
" آن صدا مرد را سر زنش كرد :"تو اشتباه مي كني
او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم
وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي
" مرد از آن صدا پرسيد " به من بگو كه او چه دعايي كرد
كه من بايد بدهكارش باشم؟
" "
او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود" ما هممون مي دونيم كه نعمتهاي ما تنها ميوه هايي نيست
كه برايش دعا مي كنيم
بلكه
اونها دعاهايي هست که ديگران براي مامیکنند
+
نوشته شده در جمعه 10 خرداد1387ساعت 4 قبل از ظهر توسط حمید باباپور
|
اگر روزی شان و مقامت پایین اومد
ناامید نشو همچون خورشید باش چون هرروز هنگام غروب پایین میره تا بامداد روز بعد بالا بیاد به طلوع فکر کن
+
نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط حمید باباپور
|
تا حالا به فیلمهای تخیلی مخصوصا فیلمهایی که یک متخصص یا نابغه با ماشین زمانی که اختراع میکند به گذشته سفر میکند.
اگر دقت کرده باشید این نوابغ وقتی در ان سفر هستند سعی میکنند چیزی را خراب نکنند تا بتوانند دوباره به حالت اولیه اشون برگردند و اگر دست به چیزی بزنند که در اینده نبوده شاید زمان عوض بشود و دیگه نتوانند در سال ومکان خودشان باشند. مثلا اگر درگذشته به یک جانور اسیب زدن الان هم همانطور است یا دل کسی را بدست اوردند ویا کار خوبی کردن یا ... به این نکته ظریف توجه کنید که حتی کوچکترین کار به ظاهر بی اهمیت میتواند کسی را از زمان خودش جابه جا کند و دگرگون سازد. حالا تصور کنید ما بخواهیم چند سال بعد به این زمان برگردیم یا بخواهیم بریم اینده چه کار میکنیم؟ ایا ماهم به پروانه ها اسیب میرسانیم؟ هرچه دستمان بیاید انجام میدیم ودل دیگران را میشکنیم؟ یا هرجور دوست داشتیم با ادمها برخورد میکنیم ؟ یا هربی احترامی که خواستیم میکنیم؟ یا حق کسی را میخوریم؟ یا همه چیز را راحت فرض میکنیم و ساده به همه توهین میکنیم؟ راحت روح وذهن دیگران را با حرف وکارهایمان به بازی میگیریم؟ یا شاید اصلا به ذهنمان نمیرسد که ممکن است چند سال یا کمتر از ان این خرابی ها دامن خودمان را بگیره. پس بیایید از این ساده اندیشی و خواب غفلت بیدار شویم و به خاطر خودمان واینده خودمان و حتی بشریت وشاید بیش از بشریت روح خسته خودمان را زنده کنیم و دقت کنیم : پروانه ای را لگد نکنیم. زمینی را الوده نسازیم دلی را نشکنیم توهینی نکنیم وعده ای خلاف ندهیم غم واندوه را به زور در چشم ودل دیگران ننشانیم. حتی یک لحظه محبت را از دیگران دریغ نکنیم حتی از یک انسان ارزوی مرگ انسانی را در دل راه ندهیم وصداقت وسادگی و صمیمیت انسانی را به بازی نگیریم وبه جایش رسم زیبای دوست داشتن و عشق ورزیدن با تمام وجود را بنیان بگذاریم. ما به اینده خود کمک کنیم بیش از دیگران که هیچ تضمینی وجود ندارد ده سالها حتی برای خودمان معنای زیستن وجای زندگی باشه. پس بیائید برای خودمان هم که شده معنای زندگی را درست بفهمیم ودر چریان زندگی امان جاری کنیم. پس برای کمک به خودم بیدارتر ازهرروز میشوم بیدارتر ازهرروز بیدارتر
+
نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط حمید باباپور
|
خدای من دقایقی
بود در زندگیم كه هوس می كردم سر سنگینم را كه پر از دغدغه های دیروز بود و هراس
فردا بر شونه های صبورت بذارم
ارام برات بگم و گریه کنم در ان لحظه
ها شونه
های تو كجا بود؟ گفتم : پس چرا راضی شدی من برای انهمه دلتنگی اینگونه زاربزنم؟ گفت : عزیز تر از هر چه هست اشك تنها قطره ایه كه قبل از انكه فرود بیاد عروج
می كند اشكهایت به من رسید و من یكی
یكی بر زنگار های روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی اسمان چرا كه
تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود گفتم: اخراون چه سنگ بزرگی بود كه بر سر راهم قرار دادی؟ گفت: بارها صدایت كردم ارام گفتم از این راه نرو كه به جایی نمی رسی تو هرگز
گوش نكردی و ان سنگ بزرگ فریاد بلند من بود كه از این راه نرو كه به ناكجااباد هم نخواهی رسید گفتم:پس چرا این همه درد در دلم انباشتی؟ گفت: روزیت دادم تا صدایم كنی چیزی نگفتی پناهت دادم تا صدایم كنی چیزی نگفتی بارها گل برای فرستادم كلامی نگفتی می خواستم برایم سخن بگویی اخر تو بنده من بودی و چاره ای نبود جز نزول درد زیرا تو اینگونه شد كه
صدایم كردی گفتم: پس چرا همان بار اول كه صدایت كردم درد را از دلم نراندی؟
+
نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط حمید باباپور
|
ابراهام لینكن(رئیس جمهور آمریكا) نامه ای به آموزگار پسرش نوشت.نامه ی جالبی است كه بخشهایی از آن را برایتان نقل می كنم . او باید بداند كه همه ی مردم عادل و صادق نیستند.اما به پسرم بیاموزید كه به ازای هر شیاد؛انسانهای درست و صدیق هم وجود دارند.به او بگویید در ازای هر سیاستمدار خودخواه؛رهبر با اهمیتی هم وجود دارد.به او بیاموزید كه در ازای هر دشمن؛دوستی هست.می دانم كه وقت می گیرد اما به او بیاموزید اگر با كار و زحمت خودش؛یك دلار كاسبی كند بهتر از این است كه جایی روی زمین پنج دلار پیدا كند. به او بیاموزید كه از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد.او را از غبطه خوردن بر حذر دارید.به او نقش و تاثیر مهم ؛خندیدن را یادآور شوید.اگر می توانید به او نقش مهم كتاب در زندگی را آموزش دهید.به او بگویید كه تعمق كند.به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود.به گلهای درون باغچه؛به زنبورها كه درهوا پرواز می كنند؛دقیق شود.به پسرم بیاموزید كه در مدرسه بهتر است مردود شود؛اما با تقلب به قبولی نرسد.به پسرم یاد بدهید كه با ملایم ها؛ ملایم و با گردن كشها؛گردن كش باشد.به اوبگویید به عقایدش ایمان داشته باشد؛حتی اگر همه در خلاف جهت او حرف بزنند.به پسر یاد بدهید كه همه حرفها را بشنود و سخنی را كه به نظرش درست می رسد انتخاب كند. ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید كه در اوج اندوه؛تبسم كند.به او بیاموزید كه در اشك ریختن خجالتی وجود ندارد.به او بیاموزید كه میتواند برای فكر و شعورش مبلغی تعیین كند؛اما قیمت گزاری برای دل بی معناست.به او بگویید كه تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد. در كار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید اما از او یك ناز پرورده نسازید.بگذارید كه شجاع باشد.به او بیاموزید كه به مردم اعتقاد داشته باشد. توقع زیادی است اما ببینید كه چه میتوانید بكنید.پسرم كودك كم سال خوبیست
+
نوشته شده در یکشنبه 1 اردیبهشت1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط حمید باباپور
|
نجار سالخورده اي به كار فرماي خود گفت
كه ميخواهد باز نشسته شود
تا خانه اي براي خود بسازد
ولي كارفرما از اين كه كارگر خود را از دست ميداد ناراحت بود
ولي نجار خسته بود و به استراحت نياز داشت.
كارفرما از نجار خواست تا قبل از رفتن
خانه ديگري براي او بسازد و بعد باز نشسته شود.
نجار نيز قبول كرد
ولي چون ديگر دل به كار نمي بست
از چوبهاي نا مرغوب استفاده كرد
و كارش را نيز سر سري انجام ميداد .
پس از اتمام خانه ،كارفرما براي ديدن خانه آمد
و كليد خانه را به نجار داد
و گفت :اين هديه من به شماست
بابت زحماتي كه در اين سالها برايم كشيدي!!! و حال شما چگونه کار میکنید با چه نگرشی؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط حمید باباپور
|
روزی ، روزگاری پادشاهی 4 همسر داشت . او عاشق و شیفته همسر چهارمش بود . با دقت و ظرافت خاصی با او رفتار میکرد و او را با جامه های گران قیمت و فاخر می آراست و به او از بهترینها هدیه میکرد. همسر سومش را نیز بسیار دوست میداشت و به خاطر داشتنش به پادشاه همسایه فخر فروشی میکرد. اما همیشه میترسید که مبادا او را ترک کند و نزد دیگری رود. همسر دومش زنی قابل اعتماد، مهربان، صبور و محتاط بود. هر گاه که این پادشاه با مشکلی مواجه میشد، فقط به او اعتماد میکرد و او نیز همسرش را در این مورد کمک میکرد. همسر اول پادشاه، شریکی وفادار و صادق بود که سهم بزرگی در حفظ و نگهداری ثروت و حکومت همسرش داشت. او پادشاه را از صمیم قلب دوست میداشت، اما پادشاه به ندرت متوجه این موضوع میشد . روزی پادشاه احساس بیماری کرد
و خیلی زود دریافت که فرصت زیادی ندارد. او به زندگی پر تجملش می اندیشید و در عجب بود و با خود میگفت "من 4 همسر دارم ، اما الان که در حال مرگ هستم ، تنها مانده ام." بنابراین به همسر چهارمش رجوع کرد
و به او گفت" من از همه بیشتر عاشق تو بوده ام. تو را صاحب لباسهای فاخر کرده ام و بیشترین توجه من نسبت به تو بوده است. اکنون من در حال مرگ هستم، آیا با من همراه میشوی؟ او جواب داد "به هیچ وجه!" و در حالی که چیز دیگری میگفت از کنار او گذشت. جوابش همچون کاردی در قلب پادشاه فرو رفت. پادشاه غمگین، از همسر سوم سئوال کرد و به او گفت "در تمام طول زندگی به تو عشق ورزیده ام، اما حالا در حال مرگ هستم. آیا تو با من همراه میشوی؟ او جواب داد "نه، زندگی خیلی خوب است و من بعد از مرگ تو دوباره ازدواج خواهم کرد." قلب پادشاه فرو ریخت و بدنش سرد شد. بعد به سوی همسر دومش رفت و گفت "من همیشه برای کمک نزد تو می آمدم و تو همیشه کنارم بودی. اکنون در حال مرگ هستم. آیا تو همراه من میآیی؟ او گفت "متأ سفم ، در این مورد نمیتوانم کمکی به تو بکنم، حداکثر کاری که بتوانم انجام دهم این است که تا سر مزار همراهت بیایم". جواب او همچون گلولهای از آتش پادشاه را ویران کرد. ناگهان صدایی او را خواند، "من با تو خواهم آمد،همراهت هستم، فرقی نمیکند به کجا روی، با تو میآیم." پادشاه نگاهی انداخت، همسر اولش بود ! او به علت عدم توجه پادشاه و سوء تغذیه، بسیار نحیف شده بود. پادشاه با اندوهی فراوان گفت: ای کاش زمانی که فرصت بود به تو بیشتر توجه میکردم . در حقیقت، همه ما در زندگی كاری خویش 4 همسر داریم.
همسر چهارم ما سازمان ما است. بدون توجه به اینکه تا چه حد برایش زمان و امکانات صرف کردهایم و به او پرداختهایم، هنگام ترك سازمان و یا محل خدمت، ما را تنها میگذارد. همسر سوم ما، موقعیت ما است که بعد از ما به دیگران انتقال می یابد. همسر دوم ما، همكاران هستند. فرقی نمیکند چقدر با هم بوده ایم، بیشترین کاری که میتوانند انجام دهند این است که ما را تا محل بعدی همراهی کنند. همسر اول ما عملكرد ما است . اغلب به دنبال ثروت ، قدرت و خوشی از آن غفلت مینماییم. در صورتیکه تنها کسی است که همه جا همراهمان است . همین حالا احیائش کنید، بهبود سازید و از ان مراقبت كنید
+
نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 7 قبل از ظهر توسط حمید باباپور
|
سلام به همه دوستان گلی که همراه من بودند در سالی که گذشت و همراه من خواهند شد و خواهند ماند در سال جدید این متن شاید برای دوستانی که از گذشته با من همراه بودند تکراری باشد ولی چون زیباترین ارزوهایی است که من میتونم برای شما در سال جدید داشته باشم دوباره این پست رو گذاشتم در سال جدید امیدوارم زندگی بهتری داشته باشیم سرشار از تجربه های سودمند و دوستیهای ماندگار و پایدار و عشق هایی فراموش ناشدنی و همراهانی باشید برای من تا همه باهم یک قدم به موفقیت نزدیک شویم از همه کسانی که با من همراهی کردند کمال تشکر رو دارم یه تشکر مخصوص هم دارم از 2 دوستی که منو حسابی شرمنده محبتاشون کردند و با دیدن انقاداتشون و نظراتشون و با دعاهای خیری که برام داشتند به کارم دلگرم میشدم عزیزانم و دوستان گلم محیا و لی لی که نهایت لطفو بهم داشتن از همه و همه ممنونم ارزومند ارزوهای زیباتون هستم مدیون مهربونیتون داداش کوچیکتون حمید ************ ********* ********* ****
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
****
****
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 7 قبل از ظهر توسط حمید باباپور
|
جوان ثروتمندي نزد يك انسانی وارسته رفت و از او اندرزي براي یک زندگي سعادتمند خواست. مرد او را به كنار پنجره برد و پرسيد:
آينه و پنجره هر دو از يك ماده ي اوليه ساخته شده اند، شيشه. اما در آينه لايه ي نازكي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته و در آن چيزي جز شخص خودت را نميبيني. اين دو شيئ شيشه اي را با هم مقايسه كن. وقتي شيشه فقير باشد، ديگران را مي بيند و به آنها احساس محبت ميكند. اما وقتي از نقره (يعني ثروت) پوشيده ميشود، تنها خودش را مي بيند. تنها وقتي ارزش داري كه شجاع باشي و آن پوشش نقرهاي را از جلو چشمهايت برداري تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري."
+
نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 5 قبل از ظهر توسط حمید باباپور
|
قانون پیش فرض ها
پیش فرض های نادرست ریشه ی شکست ها هستند . شهامت محک زدن پیش فرض های خود را داشته باشید . پذیرش اینکه احتمال دارد پیش فرضتان اشتباه باشد ، راه را برای یافتن پیش فرض های جدید و دگرگونی های لازم باز می کند ، چیزهایی که در غیر این صورت بدست نخواهید آورد
+
نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط حمید باباپور
|
قانون دانش ********************** .
+
نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط حمید باباپور
|
یک شب در فرودگاه ، زنی منتظر پرواز بود و هنوز چندین ساعت به پروازش مانده بود .
زن برای اینکه یک جوری این وقت را پر کند به کتابفروشی فرودگاه رفت و کتابی گرفت ، سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست . زن غرف مطالعه بود ، که ناگاه متوجه مردی شد که در کنار او نشسته بود و بدون هیچ شرم و حیایی ، یکی دو تا از کلوچه های او را برداشت و شروع به خوردن کرد . زن برای اینکه مشکل و ناراحتی ای پیش نیاید چیزی نگفت و اصلا به روی خود نیاورد و همچنان که به مطالعه ادامه میداد ، هر از چند گاهی ... کلوچه ای را هم برمیداشت و میخورد . زن به ساعتش نگاهی انداخت و متوجه شد که : " دزد " بی چشم و رو پاکت کلوچه اش را تقریبا خالی کرده است ... هرچه میگذشت زن خشمگین تر میشد . با خود اندیشید که اگر من آدم بخشنده و خوبی نبودم ، بی هیچ شک و تردیدی تا بحال چشمش را کبود کرده بودم . با هر کلوچه ای که زن از توی پاکت برمیداشت ، مرد نیز برمیداشت . وقتی که فقط یک کلوچه در داخل پاکت مانده بود ، زن ماند که چه کند ... که ناگهان متوجه شد آن مرد در حالیکه لبخندی بر چهره اش نقش بسته ، آخرین کلوچه را از پاکت برداشت ، آنرا نصف کرد و در حالیکه نصف کلوچه را بطرف زن دراز میکرد ، نصف دیگر را توی دهانش گذاشت و خورد . زن با عصبانیت نصف کلوچه را از دست مرد قاپید و پیش خود گفت : " اوه ، عجب آدم نفهمی !!! ... مردک خجالت نمیکشه ، دزدی که میکنه ... هیچ ... حتی یک تشکر خشک و خالی هم نکرد. " این زن در طول عمرش به خاطر نداشت که این چنین آزرده خاطر شده باشد ، به همین دلیل ، وقتی پرواز او را اعلام کردند ، از ته دل نفس راحتی کشید و وسایلش را جمع کرد و بدون آنکه حتی نیم نگاهی به دزد نمک نشناس بیفکند ، راه خود را گرفت و رفت . زن سوار هواپیما شد و در صندلی اش آرام گرفت . سپس دنبال کتابش گشت ، تا چند صفحه باقیمانده را نیز به اتمام برساند . دستش را که توی کیفش برد ، متوجه شد که چیز دیگری در کیفش ، غیر از کتاب هم هست . آنرا بیرون آورد . آنچه که او در جلوی چشمانش دید ، پاکت کلوچه سربسته ای بود که یکی دو ساعت پیش خریده بود .
نتیجه اخلاقی: شما بگین چه نتیجه ای گرفتین
+
نوشته شده در پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 2 قبل از ظهر توسط حمید باباپور
|
هرگز از نرسيدن به آرزويت غصه مخور
زيرا خداوند در فکر چيز هاي خوبتر براي توست
.
+
نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط حمید باباپور
|
قانون قابلیت **********************
+
نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط حمید باباپور
|
|
منوی اصلی
پیوندها
آرشیو
آخرین نوشته ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |